X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها  


بر آمد ، با نگاهی حیله گر ، با اشکی آویزان 
 

به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه  


بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان 
 

 سیاهی گفت  


 اینک من ، بهین فرزند دریاها 
 

شما را ، ای گروه تشنگان ، سیراب خواهم کرد 
 

 چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران 
 

 پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد  


بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من  


 ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را 
 

نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده  


 سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا  


زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را 
 

 نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید  


 مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر 

 
نگه می کرد غار تیره با خمیازه ی جاوید 
 

 گروه تشنگان در پچ پچ افتادند 
 

 دیگر این 
 

 همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد  


ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده : 


فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد 
 

 خروش رعد غوغا کرد ، با فریاد غول آسا 
 

 غریو از تشنگان برخاست  


 باران است ... هی ! باران 
 

 پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر  


ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران 
 

به زیر ناودانها تشنگان ، با چهره های مات  


فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را 
 

تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد  


می دانم 
 

 تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را 
 

 ولی باران نیامد 
 

 پس چرا باران نمی اید ؟ 


 نمی دانم ولی این ابر بارانی ست ، می دانم  


 ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی 


شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم  


شما را ، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد 
 

صدای رعد آمد باز ، با فریاد غول آسا 
 

 ولی باران نیامد 
 

پس چرا باران نمی اید ؟ 


سر آمد روزها با تشنگی بر مردم صحرا 
 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند  


 ایا این 
 

 همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
 

 و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهر آگین  


فضا را تیره می دارد ، ولی هرگز نمی بارد  

 

"مهدی اخوان ثالث" 

 

 
نوشته شده در 1389/02/09ساعت 18:50 توسط باران نظرات (0)

Design By : Pars Skin