X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند


  "دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمی‌ارزد

به کوی می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرند
زهی سجاده تقوا که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیبم سرزنش‌ها کرد کز این باب رخ برتاب
چه افتاد این سر ما را که خاک در نمی‌ارزد

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است
کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اول غم دریا به بوی سود
غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهان گیری غم لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر
که یک جو منت دونان دو صد من زر نمی‌ارزد"

***
بخوان خدای را بخوان گره گشای را بخوان

مگر نوای مرغ حق ثمری, بخشد
بما صفای عالم دگری , بخشد

بر آور ای نشان حق زدل , آوایی
مگر که بر دعای ما اثری ,بخشد

بخوان خدای را بخوان, گره گشای را بخوان

چون من در این سکوت شب, تویی و شب نخفتگان
که حق عیان نمی شود به چشم خواب رفتگان

مگر به همنوائیم, دهی ز خود رهاییم
بخوان در این سکوت شب, به درگه خداییم

بخوان خدای را بخوان , گره گشای را بخوان

با نام حق, آتش ها در جانم افکندی
از جان مگو, آتش در ایمانم افکندی
ای آسمان چون سوز آوازم بشینیدی
خورشید و مه رقصان در دامانم افکندی

بخوان خدای را بخوان, گره گشای را بخوان

مگر نوای مرغ حق ثمری , بخشد
بما صفای عالم, دگری بخشد
برآور ای نشان حق زدل, آوایی
مگر که بر دعای ما
اثری بخشد
اثری بخشد.
  
نوشته شده در 1389/03/07ساعت 22:14 توسط باران نظرات (4)

Design By : Pars Skin