X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند


من از کدام دیار آمدم که هر باغش
 

هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند ؟

من از کدام دیار آمدم که در دشتش

نه باغ بود و نه گل ؟

 تیر بود و مردن بود

و در تب تف مرداد

 جان سپرد

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر شهر پریشیده

بی بهاران ماند

 و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه یی ؟

 نه

 امید آمدن شیر مرد میدان ماند

اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب

ناله هست و شیون هست

 امید رستن از این تیرگی جانفرسا

هنوز با من هست

امید

 آه امید

 کدام ساعت سعدی

 سپیده سحری آن صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

"حمید مصدق"
نوشته شده در 1389/02/31ساعت 19:15 توسط باران نظرات (1)

Design By : Pars Skin