X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

ایرج زبردست ...خیامی زبردست تر از خیام

پس از آن همه تلاش و سختی برای کنکور
 
بالاخره در رشته ی مهندسی معماری روزانه ی دانشگاه خلیج فارس بوشهر
 
مشغول به تحصیل شدم.
 
علاقه ی عجیبی به رشته ام داشتم ولی به شدت نگران بودم و این نگرانی روز به روز 
 
بیشتر میشد....مدام یک حس عجیب در گوشم میگفت تو در این رشته تاب نخواهی آورد
 
شاید تلقین منفی یا .....نمی دانم
 
ولی هرچه بود متاسفانه یا خوشبختانه تحقق یافت
 
نزدیک به 2سال خانواده ام مرا نصیحت میکردند که از فکر انصراف از دانشگاه بیا بیرون
 
بیچاره خواهی شد....همه چیز را از دست خواهی داد
 
ولی من تنها به آرامش می اندیشیدم و بس
 
به مرز جنون رسیده بودم و همه را نیز با خودم ناخواسته به این مرز میکشاندم
 
مقصر من نبودم که خود آنها بودند
 
من خواهان آرامش مطلق بودم و این خواسته ام را فریاد میکشیدم 

ولی گوش شنوایی نبود و اگر بود سعی میکرد نشنود 

تا اینکه پس از 3سال سختی و گریه و افسردگی همگی هرچند برایشان دشوار بود
 
راضی شدند دانشگاه را با تمام خوبی ها و بدی هایش که البت بسیار بیشتر بود
 
طلاق داده و بروم پی علاقه ام 

شعر و ادبیات
 
نویسندگی 

عشق بازی با کلمات
 
و
 
آرامش
 
در این مدتی که برای انصراف از دانشگاه اصرار میکردم و خانواده نمی پذیرفت
 
خودم
 
خدای خودم
 
هدفم
 
لذات زندگی 
 
و
 
کودک درونم را گم کردم
 
دینم 

اعتقاداتم 

همه را به دست فراموشی سپردم 

ولی 
 
مهربان پروردگار هیچ گاه تنهایم نگذاشت 

پس از انصراف از دانشگاه چند ماهی در سکوت و تنهایی در خانه به سر بردم 

و بسیار تلاش کردم برای یافتن خود گم شده ام
 
خدایم 

آن خدایی که سرشت من بی او تاب زیستن نداشت 

رفتم و رفتم تا اینکه
 
در نوروز 89 خداوند تمام فروهرهای بزرگان را برای یاری من فرستاد
 
و به من فهماند تلاش هایم عبث نبوده
 
با خواندن اشعار و متون بسیاری شیفته ی زرتشت مهربان و کوروش بزرگ شدم
 
و این عشق ماندگار و جاودان را مدیون 2 عزیزم 

حافظ شیراز و خیام شیراز 

آری
 
خداوند آرامش از دست رفته ام را با 2گوهر گرانبها که هیچگاه فراموششان نخواهم  
 
نمود 

به من بازگرداند
 
غزلیات حافظ عزیز و رباعیات ایرج زبردست 

این 2 نازنین 

خدایم را و خودم را به من بازگرداندند 

برایم بسیار دشوار است بیان احساسم در نوروز 89 پس از خواندن رباعیات
 
ایرج زبردست عزیز 

به ویژه آن زمانی که این رباعیات را میخواندم:
 

زرتشت بیا که با تو امید آید
 
شب نیز صدای پای خورشید آید 

تاریخ اگر دوباره تکرار شود 

کعبه به طواف تخت جمشید آید
 

*

داریم هماره خنجر شک در مشت
 
ای بیخبران بی خبری ما را کشت 

تا چند به گرد فرقه ها چرخیدن
 
زرتشت علی بود و علی هم زرتشت

*

کشتند چراغ عالم افروزی را
 
دادند به ما غم جگرسوزی را 

صد بوسه به دست ابن ملجم میزد 

میدید اگر علی چنین روزی را 


*

ترسم که زخیل حق کنارش بزنند
 
صد زخم به یازده تبارش بزنند 

آن معجزه ای که انتظارش جاری ست 

ترسم که بیاید و به دارش بزنند

*

آری بیان احساس آن شناختی که رباعیات ایرج زبردست نازنین از خدا و دین و زندگی و 
 
 امید به آینده 

به این باران پاییزی داد نه در حوصله ی این صفحه ی مجازی که در ذهن و ضمیر هیچ 
 
 انسانی حتی خود استاد زبردست نمی گنجد. 

تنها میتوانم با صداقت و بیان کودکانه بگویم برای من ایرج زبردست به مراتب زبردست تر 
 
 از خیام نیشابوریست چرا که 

آن واژه های اهورایی مرا دوباره به زندگی بازگرداند کاری که نه رباعیات خیام که حتی  
 
غزلیات شمس هم از عهده اش بر نیامد. 

درود بر استاد ایرج زبردست دوست داشتنی
 
هم او که برای من همان جایگاهی را دارد که شمس برای مولوی
 
عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را
 
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

قطره ای از اقیانوس ادبیات ایران زمین
 
باران  
ایرج زبردست
نوشته شده در 1390/01/08ساعت 11:04 توسط باران نظرات (0)

Design By : Pars Skin