X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

عوض می کنم هستی خویشتن را

نه با هر چه خواهم – که با هر چه خواهی :

زگاورس و گنجشک تا مو رو ماهی .

عوض می کنم هستی خویش را ، با

کبوتر

که می بالد آن دور،

زین تنگناها ، فراتر .

عوض می کنم هستی خویش را با

چکاوی که در چارچار زمستان

تنش لرز لرزان

دلش پر سرود و ترانه .

عوض می کنم خویش را با اقاقی

که در سوزنی سوز سرمای دی ماه

جوان است و جانش پر است از جوانه .

عوض می کنم خویش را

با کبوتر –

نه

با فضله های کبوتر

کزان می توان خاک را بارور کرد و

سبزینه ای را فزون تر .

بسی دور رفتم ؛ بسی دیر کردم

من آن بذر بی حاصلم کاین جهان را

نه تغییر دادم

نه تفسیر کردم .

عوض می کنم هستی خویش را با –

هر آن چیز از زمره ی زندگانی ،

هر آن چیز با مرگ دشمن ،

هر آن چیز روشن ،

هر آن چیز جز « من » .

 

"دکتر شفیعی کدکنی"

نوشته شده در 1389/06/04ساعت 22:53 توسط باران نظرات (4)

Design By : Pars Skin