X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

من جرات کردم و نوشتم: آفتاب
آفتاب قلب مرا به باران معرفی کرد
من جرات کردم و نوشتم: آسمان
آسمان،آفتاب را در قلب دریا ریخت
من جرات کردم و نوشتم :درخت
درخت پنجره را در چشمان آزادی آبی کرد
من جرات کردم و نوشتم:پرنده
پرنده ستاره ی شادی را در چشم رهایی رویاند
من جرات کردم ونوشتم:کتاب
کتاب پروانه ها را بپرواز در آورد
من جرات کردم و نوشتم:پرواز
پرواز نام آبادی را روشن کرد
من جرات کردم و نوشتم:خیابان
خیابان تا انتهای روح من آزادی را آواز خواند
اینک بعد از ظهر است
بچه ها در بازی زرد غرقند
روز بر در و دیوار می نویسد: شعر
من اما حرکت سا یه های درخت را
بر نقش های قالی می نوشم
ودریا را در جرات دستانم می رویانم
دو سوم پاییز مرده است
اینرا از رسیدن خرمالو ها می توان به
برگهای مجاله شده ی زرد چنار پیوند زد
من جرات میکنم و می نویسم:پاییز
پاییز باد سرد را با برگهای زرد بوزیدن تفکر وا می دارد
من اطاق گرم آفتاب را بر ساقه ی سبزگل میریزم
آسمان سراسیمه به خلوت دلم می نشیند
بچه ها در سایه های نور ترانه می خوانند
من کتاب باران را ورق می زنم
دانه ها ی خاک بر میخیزند و می خندند
شمع را از دست قالی می گیرم
وبر درخت تولد دخترآفتاب می کارم
دوباره جرات می کنم و می نویسم: شعر
سراسر وجود زمین غرق در شعفی ارغوانی می گردد 

 

؛؛قاسم حسن نژاد؛؛

نوشته شده در 1389/08/26ساعت 01:40 توسط باران نظرات (1)

Design By : Pars Skin