X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

 سر به سنگی می زدم فریاد خوان
 پاسخم آمد شکست استخوان
 سنگ سنگین دل چه می داند که مرد
 از چه سر بر سنگ می کوبد به درد
 او همین سنگ است و از سرها سر است
 سنگ روز سر شکستن گوهر است
 تا چنین هنگامه ی سنگ است و سر
 قیمت سنگ است از سر بیشتر
 روزگارا از توام منت پذیر
 گوهر ما را کم از سنگی مگیر
هر که با سنگی ز سویی تاخته ست
سایه هم لعل دلی انداخته ست 
   

"سایه"

نوشته شده در 1389/01/26ساعت 08:16 توسط باران نظرات (1)

Design By : Pars Skin