X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است!   

ای سرطان شریف عزلت!    

سطح من ارزانی باد!   

 

 

یک نفر آمد  

 

تاعضلات بهشت    

                 دست مرا امتداد داد.                 
 

 

 یک نفر آمد که نور صبح مذاهب   

در وسط دگمه های پیرهنش بود. 

 

 از علف خشک آیه های قدیمی  

 پنجره می بافت.   

مثل پریروزهای فکر، جوان بود.  

حنجره اش از صفات آبی شط ها   

پر شده بود.   

یک نفر آمد کتاب های مرا برد.   

روی سرم سقفی از تناسب گل ها کشید.  

 

عصر مرا بادریچه های مکرر وسیع کرد.  

 میز مرا زیر معنویت باران نهاد.  

 بعد، نشستیم.  

 حرف زدیم از دقیقه های مشجر ،   

از کلماتی که زندگی شان، در وسط آب می گذشت.   

فرصت ما زیر ابرهای مناسب   

مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه   

حجم خوشی داشت.   

 

نصفه شب بود، از تلاطم میوه   

طرح درختان عجیب شد.  

 

رشته ی مرطوب خواب ما به هدر رفت. بعد  

 

دست در آغاز جسم آب تنی کرد.   

بعد  

 

دست در احشای خیس نارون باغ  

صبح شد. 

 

"سهراب" 

نوشته شده در 1389/02/07ساعت 06:51 توسط باران نظرات (1)

Design By : Pars Skin