X
تبلیغات
رایتل























سفرنامه ی باران

باران که بیاید همه عاشق هستند

 

تا آخرین ستاره ی شب بگذرد مرا

بی خوف و بی خیال بر این برج خوف و خشم

بیدار می نشینم در سرد چال خویش

شب تا سپیده خواب نمی جنبدم به چشم

***

شب در کمین شعری گمنام و نا سرود

چون جغد می نشینم در زیج رنج کور

می جویم اش به کنگره ی ابر شب نورد

می جویم اش به سوسوی تک اختران دور

***

در خون و در ستاره و در باد ، روز و شب

دنبال شعر گمشده ی خود دویده ام

بر هر کلوخ پاره ی این راه پیچ پیچ

نقشی ز شعر گمشده ی خود کشیده ام. 

" احمد شاملو "

نوشته شده در 1389/01/27ساعت 21:08 توسط باران نظرات (1)

Design By : Pars Skin